کیس کلاسیک: هانس کوچک و ترس از اسبها (فروید، ۱۹۰۹)
۲۵ تیر ۱۴۰۵
برای حفظ رازداری، همه مشخصات هویتی در این روایت تغییر کرده و متن با اجازه یا بهصورت ترکیبی از چند تجربه بازنویسی شده است.
این تحلیل، بازخوانی فارسی یکی از کیسهای کلاسیک ادبیات روانکاوی جهان است و به مراجعان این مرکز مربوط نیست. هدف، آشنایی خوانندگان با شیوه نگاه تحلیلی به رنج روانی است.
زمینه: پسری که از اسبها میترسید
سال ۱۹۰۹، وین. هانس، پسر پنجسالهای است که ناگهان از بیرونرفتن از خانه امتناع میکند: میترسد اسبی او را گاز بگیرد. در وینِ آن روزگار، اسبها همهجای شهر بودند؛ چنین ترسی یعنی فلجشدن زندگی روزمره یک کودک. پدر هانس که با ایدههای فروید آشنا بود، مشاهداتش را برای او مینوشت و فروید از طریق همین نامهها درمان را هدایت میکرد — چیزی که امروز آن را نخستین نمونه ثبتشده رواندرمانی کودک میدانند.
روند تحلیل: ترس از چه چیزی؟
در نگاه اول، ترس هانس «بیمنطق» بود؛ هیچ اسبی او را گاز نگرفته بود. اما گفتوگوهای دقیق نشان داد ترسِ او جزئیات عجیبی دارد: از اسبهایی میترسید که بارِ سنگین میکشیدند، از اسبهایی با یراق سیاه دور دهان، و بیش از همه از اینکه اسبی «زمین بخورد».
فروید در این جزئیات، جابهجایی (displacement) را دید: هیجانهایی که کودک نمیتوانست درباره نزدیکترین آدمهای زندگیاش تجربه و بیان کند، روی یک اُبژه بیرونی — اسب — منتقل شده بود. ترسِ قابلاجتناب (میشود از اسب دوری کرد) جای اضطرابی نشسته بود که از آن گریزی نبود. زمینخوردن اسب نیز با تجربههای واقعی زندگی هانس — از جمله مواجهه با تولد خواهرش و پرسشهای بیپاسخ درباره بدن، تولد و مرگ — گره خورده بود.
آنچه این کیس به ما آموخت
کیس هانس سه درس ماندگار دارد. نخست اینکه نشانه معنا دارد: فوبیا تصادفی نیست و جزئیاتش نقشه راهی به دنیای درونی کودک است. دوم، کودک از راه بازی و گفتوگوی آزاد حرف میزند، نه با زبان بزرگسالانه؛ همین اصل، بعدها بنیان بازیدرمانی و هنردرمانی کودک شد. و سوم اینکه والدِ همراه و کنجکاو، خودش میتواند بخشی از فرایند درمان باشد.
هانس در بزرگسالی — او گراف هربرت بود، کارگردان مشهور اپرا — گفت هیچ خاطرهای از آن فوبیا ندارد؛ ترسی که روزی زندگیاش را فلج کرده بود، پس از شنیدهشدن، بیسروصدا رفته بود.